دل شکسته

سایه تنهایی

وقتی کسی رادوست داری، گفتن آسان تراست،

 

 شنیدن آسان تراست، بازی کردن آسان تراست،

 

 کارکردن آسان تراست.

 

و .... وقتی که کسی تورا دوست دارد، خندیدن آسان تراست.

 

 واگر تنهای تنها باشی

 

 به مرگ فکرکردن ازهمه چیزآسان تراست ....

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:6  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

یک شعر عاشقانه ی قدیمی و زیبا

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد


 

نمـــــی خوام تنــــها بمونــــــم


مـــــث شعــــله ای بســــــوزم


وقتــــی گفتی هــــمزبونـــــــی


یــــــه رفیــــــق مـــهربونـــــــی


فهمیدم بــی تو مــــی مــــــیرم


درد عـــــاشقی مــــی گیــــــرم


آخــــــه بودنــــــــت همیشــــــه


باعــــث دلگرمـــــــی میشــــــه


پس بــزار پیشـــــــت بمونـــــــم


اشـــک چشـــــــماتو ببوســــــم


دو هـزار بــار گریـــــــه کــــــردم


کـــــه بمـــــــونی تــو کنـــــــارم


حـــالا کــــــه اســــیر عشقـــــم


تـــــو وجودم غــــــرق مهـــــــرم


دوســـــت دارم با من بمونـــــــی


هـــــــمه شـــــعرامو بخونـــــــی


آره این دلــــــــــــــــــــم گرفتــــه


یــــــکی این قــــــلبو شکستــــه


اگــــــــــه این زخمـــو نبیـــــــنی


اگـــــــــــه مرهـــــــــــمی نزاری


شـــــــب یـــــــلدایی نـــــــداری


یــــــه هـــــوای ســــــردی داری


می دونم باهـــــام می مونــــــی


راز ایـــــن دلـــــــو می دونــــــی


مــــی دونم هســـــتی کنـــــارم


پیــــــش قلــــب بــــی قــــــرارم


دســــتتو بــــــــــزار تـــو دســـتم


با تــــــو من ســــــــتاره هســـتم


دیــــــــگه تنــــهایـــــــی تمــــومه


تـــــــا همیشه عشق می مــــونه

 

طاقت جدایی ندارم ، اما سرنوشت ما یکی نیست ، با هم بودن همیشگی نیست.
طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا نمیتوانم بی تو زندگی کنم ، عاشقت هستم ، نمیتوانم بی تو نفس بکشم .
آخر قصه ما تلخ است ، کلام آخر ما خداحافظیست.
هر دوی ما با کوله باری از خاطره میرویم ، تا اینجا با هم آمدیم ، اما از این به بعد تنها میرویم ! راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو دیگر برای هم نیست.
اما قلبهایمان همیشه یکیست ، عشقمان همیشه جاودانه خواهد ماند.
طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را نخوان که طاقت اشک ریختن را ندارم ، برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ، خداحافظی نکن که طاقت رفتنت را ندارم.
برو ، بی آنکه به من بگویی میخواهم بروم ، فقط برو ، از من دور شو ، نگذار صحنه تلخ رفتنت را ببینم ، نگذار هنگام رفتنت اشک بریزم ، زانو به بغل بگیرم و التماس کنم که نرو.
تمام شد ، همه چیز تمام شد، دیگر من و تو با هم نخواهیم بود ، عاشق همیم اما سرنوشت با ما یار نیست ، این زندگی با ما وفادار نیست.
طاقت رفتنت را ندارم ، اما راهی جز جدایی نیست ، همه میخواهند ما با هم نباشیم ، در کنار هم نباشیم ، میخواهند تنها باشیم ، یا نه ، سهم کسی دیگر باشیم.
طاقت جدایی ندارم ، تحمل بی تو بودن سخت است ، شاید از غصه نبودنت بمیرم.
 
2482859x4qtxv6djg.gif
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 2:5  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

   دهانت را می بویم ،

مبادا گفته باشی دوستت دارم

و من نشنیده باشم!

 

 

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو می توانی مرا بزنی یا من تورا؟
پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
... پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی

 

گفت :جبران می کنم ، گفتم کدام را عمر رفته را
روح شکسته را
دل مرده اما تپنده را
حالا من هیچ
جواب این تار موهای سپید را می دهی
نگاهی به سرم کرد و گفت
وای ... خبر نداشتم
چه پیر شدی
گفتم :جبران می کنی
گفت: کدام را

 

 

خدایا

جای سوره ای به نام ” عشق ” در قرآنت خالیست ،

که اینگونه آغاز میگردد :

و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت .

خدایا

فاصله ها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکنند بلکه دلتنگی را بیشتر میکند .

خدایا

چرا دل های پاک خطا نمی کنند ،

فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست .

خدایا

برای خرید عشق هر کس هر چه داشت گذاشت .

دیوانه هیچ نداشت و گریست

گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید

اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است !

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

دنیای این روزهای من شکسته...

یادم باشه اگه با دروغ و خیانت و دورنگی فریبم دادن ، صادق و روراست بمونم ،

یادم باشه اگه قلبمو شکستن ، اگه غرورم رو له کردن ،
اگه تحقیر شدم ، به جای نفرین ، دعاشون کنم .
چون همیشه میگن خدا را جا به دلهای شکسته ست ،

یادم باشه روی چهره ی غمگینم یه نقاب شاد با لبخند بذارم
تا کسی نفهمه پشت این چهره چی میگذره ،

یادم باشه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم و هیچ
حرف قشنگی رو باور نداشته باشم ،

یادم باشه دوست داشتن تاریخ مصرف داره و تا وقتی
دوستت دارن و بهت علاقه نشون میدن که چهره جدیدی پیدا نشده باشه ،

یادم باشه فریادمو توی گلو خفه کنم و اشکهامو توی خلوت تنهائیم ببارم ،

یادم باشه خودمو پیش هیچکس زود ورق نزنم ،
سفره دلم رو پیش هیچکس باز نکنم
و حرفها و درد دلهامو پیش خودم نگه دارم

یادم باشد سکوت کنم

 

امشب امشب از اون شباس که باز چندتا سوال ازت دارم

می خوام اگه جواب ندی دست از سرت ور ندارم

بگو بدونم میدونی،معنی عاشقی چیه،عشق چیه عاشق کیه؟

 وقتی یه دل عاشق میشه ، تکلیف صاحبش چیه؟

بگو بدونم تا حالا ،فکر کردی عشق چه رنگیه؟

دنیای عشق و عاشقی ، چه دنیای قشنگیه؟

چرا دلای عاشقا ،عاشق غصه و غمه؟ چرا تو این دوره زمون،عشقای واقعی کمه؟

هیچ میدونی به عاشق ، خیلی یا دیونه میگن از بس که تنها می مونن ،جغدای ویرونه میگن؟

 چرا چشای عاشق به گریه عادت می کنن؟ چرا اونایی که عاشقن شمع رعایت می کنن؟

چرا همیشه عاشقا قصه مجنون می خونن؟ چرا اونایی که عاشقن سر زبونا می مونن؟

ميدونم كه نميدوني !!!! اگه ميدونستي هيچوقت تنهام نميگذاشتي

 

 

 

دوباره آمدی

در رویایم

در فکرم

در ذهنم

و همه چیزم شدی

چرا تا فراموشت میکنم...

میایی؟؟

چرا تا فراموشت میکنم...

نشانی تازه 

از تو در برابرم می آید؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:56  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

چشم براحتم!!!

چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکان های دستانت

می ترسم از سکوت مسخره ام

می ترسم از اینکه بشکند عادت نگاهم

می ترسم از این نان و نمک

که مرا به حرمتش به تو گره زده

می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان

از بی خوابی های شبانه مان

از تیغ تیز تردید و اضطراب

می ترسم از گریز جاده ها

این دلهره جاده بی برگشت

این خیال یک طرفه

این "تابلوی ایست زندگی" می کشدم

من از اینکه شعرهایم بدون تو چکونه اغاز می شود

از اینکه غزلهایم در پایان

بی تو چگونه به خواب می رود

من از اینکه دوبیتی زندگیم

بدون تو یک بین بماند..می ترسم

من می ترسم اگر شب چشمانم بی درخشش تو تاریک شود

می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد

می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ

بر ترس من بخندد

می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها

از کنار جادوی دستان باد رد شود

می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت

مرگ من شود سعادتت

می ترسم اگر دریای مواج این دل

عادت کند به این سکون

خاموش شود اگر این نفس

در شمعی ارمیده در بستری ز خون

من می ترسم اگر..از زخم زبان مردم است

که ایینه نازک تو..بشکند

که فرو بریزد این دلم

هرچند که احساسم گم است

می ترسم اگر بدزدند نامت را

جنس دست فروش زبان مردم شود

می ترسم من از خدا که بگیرد تو را زمن

به حک سرنوشت زور

به حکم صلاح و مصلحت

تکرار شود این مکررات

"شاید قسمت تو نبود"

دلهره دارم از خودم

که نگیرد دلم به تیغ نگاهت

نگیرد سکوت گوش تو را

نشنود حنچره ات صدای مرا

می ترسم اگر رد پایت خالی بماند

می ترسم اگر کلاغی پیر

غزل خداحافظی را بخواند

نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست

اززمین که بیهوده مرا بدان بسته اند ..

و

نفرین خواهم کرد برکسانی که ..

دلم راشکستند........

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...

مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم،

 يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

 يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....

نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...

بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

 يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم....

سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن هم بده،

 براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود......

مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم.....

براي شستشوي مغزي....

مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند...

تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟

بايد واقع بين بود !

 صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......

مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم....

 بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم....

براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

 تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم....

ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك پلاكارد بخر......

به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 20:3  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

دل من!!!

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 20:1  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

کاشکی بودی!!!

 

                                      


کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم  تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

یاس من تنهام نزاری به خدا بی تو میمیرم

 

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است

اما افسوس که هیچ کس نبود

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره

آری با تو هستم .با تویی که از کنارم گذشتی

و حتی یک بار هم نپرسیدی

چرا چشمهایم همیشه بارانی است



رفتــه اي

و مــن هــر روز،

بــه مــوريــانــه هــايــي فکــر مــي کنــم

کــه آهستــه و آرام

گــوشه هــاي خيــال ام را مــي جــونــد

به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم

از حـــــــال مــیــروم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:54  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

قاضی دل!!!

 
من قصه ای از غم نخواهم گفت

وز یارم شکایت ها نخواهم کرد

من از غصه هیچ ضرری نخواهم دید

 سرم را بالا می برم

 منم خدایی دارم

رنگ غم غمگینم نمی کند

خودم رنگی شاد می سازم

من با ساز های غمگینت گریه نخواهم کرد

خودم سازی شاد می زنم و می خندم

من از تو و روزگار گلایه ایی ندارم

خدا زیبا دفتر زندگانی ام را درست کرده

من دفتر زندگانی را که خدا نوشته و

بعد به دسته خودم ساخته می شود را

دوست دارم

من از تو هیچ شکایتی ندارم

برو خدا پشت و پناهت

 

رفتي ولي اينو بدون هر جا باشي دوستت دارم

هنوز براي ديدنت به روياهام پا مي زارم

دل منو شکستي وقتي تنهام گذاشتي

کاش مي دونستم تو هيچ وقت دوستم نداشتي

دل منو شکستي اما يادت بمونه

که هيچ کسي مثل من قدرتو نيست بدونه

چقدر دلم مي سوزه عمري دروغ شنيدم

با اين همه صداقت آخر به هيچ رسيدم

منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم

نفهميدم روي آب خونمو ساخته بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:41  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

زاده ی اشتباه!!!

من زاده ی اشتباه دنیا هستم
فرزند غریب چرخ بلا هستم
هرجا که روم همیشه بیجا هستم
امروز به فکر رنج فردا هستم
 
 
 
 

تمام دلم را مرور میکنم

تمامش از آن توست

تنها نقطه ای

مال من است

روی آن نقطه هم میخ میکوبم

و

قاب عکس تو را می آویزم

 

 

قبل از اينكه به كسي بگي دوستت دارم

خوب فكراتو بكن

شايد چراغي در دلش روشن كني

كه خاموش كردنش به خاموش شدن او بيانجامد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:33  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه

برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست

نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند

که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند

حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم

اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم

که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم

فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن
 
خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه

برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست

نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند

که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند

حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم

اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم

که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم

فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن
 
 
ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 17:55  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

بياباهم برقصيم!!!

        

                     

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 15:25  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

غم!!!

 

يادته زير گنبد کبود تو بودي و کلي آدماي حسود؟
تقصير همون حسوداست که حالا
هستي ما شده يکي بود يکي نبود...

 

 


چه تقدیر بدیست !
 
من اینجا بی تو می سازم

و تو، آنجا با او می سازی...!!!
 




وقتی که نیستی

بادیدن هر صحنه عاشقانه ای

احساس یک پرانتز را دارم

که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد




برگـَـــرد..

یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..

نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم

که برای بُردنَش بر می گردی ..
 



دل شكسته ام را خريدار نباشد


آيا كسي هست كه وصله زند دل من

نمي دانم چرا اين دل من براي تو خود را باخت
من هنوز تو را خواهانم

منتظر با قلبي شكسته به دست خودت

تا بيايي و قلب شكسته ام را مرحم باشي

من منتظر به در مي نشينم تا كه بيايي

مرا با خود به آن سوي عشق رساني

دوست دارم كه مرا چون يار خود

بار دگر دوست بداري

ولي مي دانم كه چرا تو دلم را شكستي


دخترك رفت ولی زیر لب این می گفت: او یقینا پی معشوق خودش می آید.

 پسرك ماند ولی روی لبش زمزمه بود : مطمئنا كه پشیمان شده ، بر میگردد.

                        عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 15:22  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

شرط عشق!!!

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشانده بود باعث شده بود که چهره ی بسیار زشتی پیدا کند.
مرد جوان هنگامیکه به عیادت نامزدش رفت با عصا وارد شد و از درد چشم خود می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران از صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس زشت و نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

خوب دوستان در مورد این داستان چه فکری میکنید .

ایا واقعا چنین عشقهایی تو این دنیا وجود داره . من که فکر نمیکنم.

نظر شما چیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 22:3  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

عشق دليل ميخواد؟!!!

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم  

خوب در مورد این داستان چه فکر میکنید؟ خوشحال میشم که بدونم نظراتون چیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 21:59  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

نفرین!!!

 

آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 21:35  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

سازدل!!!

 

خوش ‌رقص ترين عروسک عشق شدم

آهنگ زدي چرخ زدم ، رقصيـدم

چرخيدم و رقصيدم و چرخيدم بـــاز

تا سنگ زدي، بي خبـر، لـرزيدم

افتـادم و پايم بشکست و اينـجا ماندم

از گوشه‌ی چشم تو چرا لغزيدم؟

حالا که عروسکي دگر يافته اي

صد بار بر اين عشق خودم خنديدم

اي کاش به دام تو نمي افتادم

اين گـونه به ساز تـو نمي رقصيدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 21:33  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

احساس تلخ!!!

آنقــدر مرا سرد کرد ؛


از خودش ..

 از عشق ..


کــه حالا بــه جای دلبستن ،‌ یخ بسته ام...!


مراقب باشید!!!

 روی احساسم پا نگذاریــد ..


لیز می‌‌خوریــد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:51  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

قبرستان!!!

من و یاد گذشته ننداز رفیق

غصه می خورم

گریه می کنم

می رم به عمق یک کابوس، انگار وسط یک قبرستونم

وای تو اگه بدونی من پای هر کدوم از این قبرا چقدر ایستادم!!!!

من و یاد گذشته میندازی؟

می خوای ببرمت سر تازه ترین قبر اینجا؟ سر همون قبری که توش مرده نیست!!!!!!!

بیا بشینیم سرش یک فاتحه بخونیم

خیلی از قبرهای اینجا مرده توشون نیست

جای تعجب نداره آخه اینجا معرفت آدمارو می خوابونن نه خودشون و....

رفیق .......... کجایی؟

چرا قبر تو هم خالیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:50  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

سفید/سیاه/خاکستری!!!

یک تکه کاغذ دادم به تو                

سفید سفید

 

یک قلم بر داشتی                       

سیاه سیاه

 

با تمام توانت روی کاغذ نوشتی

باورت نمی کنم…

 

پاک کن را برداشتی نوشته را پاک کردی

 

نوشته ات روی کاغذ پخش شد

 

کاغذ سفید روحم خاکستری ماند…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:49  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

پنجره!!!

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:46  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

اعتراف!!!

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
 
 زیبــــــاترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود.
 
 زیبــــــــــاترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
 
زیــــــــباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود.
 
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود.
 
 زیبــــــاترین هدیه عمرم محبت توبود .
 
زیباترین تنهاییم گریه برای توبود .
 
زیباترین اعترافم عشق توبود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:46  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

عشق!!!

عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو که رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمي کردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي کفتر و  گنجشک  کلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي ،   ديگه  ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشي  ، شده کارش فراموشي  ،  ديگه  بارون نمي
باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو که نيستي  توي  اين خونه ،  ديگه  آشفته
بازاريست  ،  تموم  گل ها خشکيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر کرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذرکرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم که تو مي دوني،سرخاک
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
از دل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:45  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

  

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ...رفتي ... رفت ...

                ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود

                استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده !

                و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت

                و دلم شکست ...

                غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ...

                رفت ... رفت ... رفت ...

                و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است

                کارم از گريه گذشته است که به آن میخندم....

 


دخترك رفت ولی زیر لب این می گفت: او یقینا پی معشوق خودش می آید.

 پسرك ماند ولی روی لبش زمزمه بود : مطمئنا كه پشیمان شده ، بر میگردد.

                        عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 11:7  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

راز!!!

از تمام راز و رمزهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی همیشگی چیز دیگری سرم نمی شود:

راستی...                      آخرش...                                         دلم...

                   چه می شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:13  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

زندگیم!!!

تموم زندگیم رو به پاش ریختم برای داشتنش همه کار کردم به هر آب و آتیشی زدم از همه چیزم گذشتم برای اینکه داشته باشمش پل های پشت سرم رو خراب کردم باخودم می گفتم اونم داره از همه چیزش می گذره اونم به خاطر من خیلی سختی دیده به خاطر من از همه چیزش گذشته و با همین فکر ها تموم مشکلاتم رو راحت حل می کردم و با همه چیز کنار می اومدم حالا که سالها از اون موضوع می گذره دارم فکر می کنم واقعا اون از چیش برای من گذشت نه به خاطر من پل ها شو خراب کرد نه خودشو به آب و آتیش زد هر کاری کرد به خاطر خودش بود نه من ، فقط این وسط من همه چیزم رو از دست دادم عمرم رو ، جوونیمو ، موقعیت های مناسبمو ولی یه تجربه خیلی خوبی که بدست آوردم این بود که به هر کسی دل نبندم و به هیچ کس اعتماد نکنم و

 

از کنار قلب من ساده گذر کن

خدا باهام بهم زده ازم حذر کن


دست منو گرفته بود، ازش گذشتم


جاده به انزوا رسید

میخوام خدا خدا کنم، تو جای من شو

صدای من نمی رسه، صدای من شو


چقدرخدا خدا کنم دلش بلرزه


گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه


نگو نگو نمی رسم، طاقت موندنم کمه


ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه


نگو نگو نمی رسم طاقت موندنم کمه


ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه


چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه


گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه


..............................................
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه


حسرت داشتن تو،‌پیر شده،عینک می زنه

صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده

جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 21:40  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

التماس!!!

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است

تا حالا شده فکر کنی چقدر سخته آدم یه دفعه بفهمه همه چی دروغ بوده

همه ی حرفا  تمام نگاه ها  و همه و همه .همه ی اون چیزایی که براشون اشک میریخته

خیلی سخته آدم خودشو با یه هویت دیگه جلوی عشقش نشون بده تا بفهمه اون راجع بهش چه جوری فکر میکنه.که بفهمه اصلا" دوستش نداشته بلکه دل به دیگری هم داشته

خیلی سخته که اون موقع عشقت تقاضای بخشش هم ازت بکنه و تو به خاطر عشقی که بهش داری بگی بخشیدمت ولی تمام عمر زجر بکشی که چرا پیشت نیست و کم کم ازش متنفر شی

خیلی سخته از یه نفر متنفر باشی و خاطراتت بگه یه زمانی عاشقش بودی

خیلی سخته همش این جمله جلوی چشمت باشه:دروغ میگفت دوستم نداشت

و... خیلی سخته زندگیت اجباری باشه

و تازه فهمیدم که در این دنیا همه چیز سخت است و  اجباری

حتی گاهی عشق هم اجباریست      

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 10:10  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

به یادبیار!!!

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست٬

نگفتم:« عزیزم٬این کار را نکن. »

نگفتم:« برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. »

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه٬ رویم را برگرداندم.

حالا اون رفته٬ و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:« عزیزم٬متأسفم٬چون من هم مقصر بودم. »

نگفتم:« اختلاف را کنار بگذاریم٬چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. »

گفتم:« اگر راهت را انتخاب کرده ای٬من آن را سد نخواهم کرد. »

حالا اون رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم می شنوم.

نگفتم ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:4  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

زندگی!!!


زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي

شروع شد!!!

 دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ،

 

 بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ،

 

پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

 

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه

 

باز مي شه زندگي رو ساخت 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 15:42  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

دوباره!!!

سلام........خداحافظ

چیه تازه اگر یافتید به این دو اضافه کنید تا ...

...

...

دوبـــاره نمی خـــوام چشـــای خیسمو کســی ببینه

یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریهام نمیشینه

دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم

هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمشه گفت اینو می دونم

بازم دوباره دلم گرفته..... کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

 

نرو  چرا میخوای بری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 9:57  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

عشق!!!

 

سلام عزیزم .خوش آمدید

اینجا هوا بارانیست .


پتویم را تا چانه بالا میدهم


و در بستر گرم خویش فرو میروم .


باران ؟


چرا میباری ای آسمان ؟


و چه راحت میباری !


میخواهم گریه کنم .


میخواهم اشک بریزم ولی نمیتوانم .


میخواهم از این لحظات گله کنم ولی به چه کسی ؟


اینجا هیچ کس نیست .


اینجا فقط من هستم و ....


راستی پس تنهایی کجاست؟


مبادا تنها بماند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 9:52  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  | 

کوچه!!!

 

گفت دعا کنی می آید

گفتم آنکه  با دعا بیاید به نفرینی می رود

خواستی بیایی، با دعا نیا؛ با دل بیا

 

 شعرهای عاشقانه

 

 

تمام چسب زخم هايت را هم که بخرم

باز نه زخمهاي من خوب ميشود

نه زخمهاي تو

 

 

جدیدترین و ناب ترین اس ام اس های عاشقانه عارفانه و ابراز احساسات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 9:7  توسط ஜღஜنفسஜღஜ  |